|
دور از این شهر غریب
پشت آن بی خبری
خانه ای خواهم ساخت
که در آن بوی گل یاس سپید
عشق را در نظرم جلوه کند
زنگ آرامش یاس
رنگ رسوایی و تردید دل است
چشم را باید بست
و بدان گوش فرا باید داد
رنگی از جنس تمنا و نیاز
که به من میگوید
دوستم داشته باش
پشت این نغمه ی پاک
رنگ آواز شقایق پیداست
رنگی از جنس حظور
جنسی از آتش ناب
اندر این حالت نیز چشم را باید بست
و به آواز شقایق انگار
گوش جان باید داد
نغمه ای روشن و پاک
نکند زمزمه ایست...
آری آن زمزمه ایست که به من میگوید
دوستت خواهم داشت ...
شور این سرمستی
آدمی را به لب مرز جنون میطلبد
که در آن عشق حقیقی پیداست
و در این حال عجیب ، عشق معنای جدیدی دارد
نغمه ای خواهم ساخت که از آفاق دلم برخیزد
و نشیند به گلستان دلت
تا ببندی شاید
دل بر این تحفه ی پاک
که در آن روح نیازم پیداست
که به تو میگوید
دوستم داشته باش ...
دوستم داشته باش...
دوستم داشته باش...
|