طنین رویاها
امروز

زندگی میگذرد...
لیک مردم همه در خواب و خیال...
عده ای خسته و سرد
عده ای مست و پریشان احوال...
همگی در خوابند
جز شب شوم و سیاه
جز هبل های طلایی
همگی در خوابند...
چه کسی گفت که بتها همگی
از پس بی عاری ، ناتوانند ز هر کار و بیان؟
زندگی میگذرد...
روزگاری مردان
از برای قدح لات و هبل
جان خود را دادند
لیک اکنون همگی در خوابند
لات اکنون بر جاست...
کو؟ کجایند شهیدان که بر این خاک عزیز
سجده ها بگذارند
کو کجایند عزیزان که تبر برگیرند
و بت شوم هزاران سر را
از زمین بردارند؟
زندگی ها دادیم
دستها را همه از بهر سواران دادیم
که کنون نتوانیم
جامه ی شوم هبل برگیریم
هم وطن باز به پا باید خاست
باز چونان سیمرغ
صور آزادی باید سر داد
که چرا با همه ی خوبیها
که چرا با همه ی دانشها
همه بر خلق جهان محتاجیم
هم وطن باز به پا باید خاست
فکری از بهر وطن باید کرد
که چرا با همه ی بی رنگی
برده ی بیخردان میگردیم
زندگی میگذرد
لیک ما در خوابیم...

دوباره چشمهامو بستم تا که خوابتو ببینم
خیلی وقته که به خوابم نمییای ای نازنینم
خیلی وقته که تو خوابم تو به آغوشم نرفتی
آخ چه ساده تو گذشتی از اون حرفایی که گفتی
خیلی وقته که تو خوابم رنگ چشمهاتو ندیدم
حتی تو خیال و خوابم حرفی از تو نشنیدم
خیلی ساده تو گذشتی ، رفتی از روزگارم
رفتی و من موندم و دل که میگفت آروم ندارم
کاش یک بار برای قلبم توی خوابم پا بذاری
بگی یک دروغ ساده بگی تنهام نمیزاری
میدونم که این یه خوابه که حقیقتم نداره
کاش بمیرم و تو این خواب بمونم واسه همیشه

در سکوت شب بی تاب تو آرنگ شدم
خنده بودم ز فراغت همه بی رنگ شدم
در تب عشق تو شبها همه در راز و نیاز
لیک اکنون جسدی زنده و دل تنگ شدم
زخم بر پیکر من میزنی و خنده کنان
چشم بگشای و ببین مایه ی این ننگ شدم
پرس پرسان ز همه در پی یک مرده ی سرد
راه دوری ز چه رفتی ز تو دل تنگ شدم
اشک بودی که کنون روی نگاهم هستی
بغض گشتی که چنین لایق این مرگ شدم
بی تو بر من همگی نامه ی بطلان زده اند
بر سر دار فلک من هدف سنگ شدم
خیلی وقته که به خوابم نمیای
تویی که تموم دنیای منی
دیگه شعرای منو نمیخونی
تویی که تنها دلیل بودنی
خیلی وقته که صدای پای تو
این سکوت کهنه را نمیشکنه
بعد تو انگاری تنهایی داره
به دلم رنگ زمستون میزنه
تو نباشی آسمون واسه گلها
قطره ی مهر را نمیباره دیگه
تو نباشی مهربونی میمیره
جای اون را تو دلم غم میگیره
نمیخوام باور کنم که تو دلت
واسه من جایی نداری مهربون
وسط غربت تلخ این قفس
منو دیگه به آتیش نکشون
نذار شونه هام تو دست بیکسی
بی تو تا همیشه تنها بمونه
راز پر کشیدن را از این قفس
غیر تو دیگه کسی نمیدونه
نبودی ، نبودم ، تو هستی که هستم
به تو تکیه میدم تو را می پرستم
به تو تکیه میدم که عاشقترینی
که دلواپس لحظه های زمینی
من از تو نگفتم ، شنیده گرفتی
به یادت نبودم ، ندیده گرفتی
میخوام مثل آینه پیش روت بشینم
تو را با تموم وجودم ببینم
بذار روح من با نگاهت زیرو رو شه
بذار پیرهن آسمون رو بپوشه
همه دلخوشی هام گذشت و تو موندی
تو بیراهه هامو به مقصد رسوندی
امیدم به جز تو شده نا امیدی
همیشه تو آخر به دادم رسیدی
نبودی ، نبودم ، تو هستی که هستم
به تو تکیه میدم تو را می پرستم

دگر مرا در اين بلا رها مكن
مرا ز جام باده ام جدا مكن
كه جام من به من جواب ميدهد
به من كليد شهر خواب ميدهد
درون خواب من
تويي و دستهاي مهربان تو
تويي و عهدهاي استوار تو
و هر چه هست عاشقانه پايدار
دگر مرا به جرم دل فنا مكن
ز كلبه ي سياهيم دگر مرا جدا مكن
چو بوي گل گذر كن از كنار من
ولي مرا ز سايه هاي دوستي سوا مكن
چه حاصلي ز اشكهاي بي امان
ز خنده ها ز گريه هاي بي مكان
تو نيستي از روندگان راه دل
و از ديار دل شكستگان
تن شريف ، رها كن از بلا
چو من دل رميده طالب بلا مكن
دل سلامتت به درد مبتلا مكن
بخواب نازنين من به خواب ناز
كه من تمام شب نخفته ام
تمام شب ز بي كسي
قسم جز اين نگفته ام :
وفا كن اي دل جفا كشيده باز
شكسته اي ، ولي به كس جفا مكن
![]()
ايستاده اي...
در آن دوردستها...
درزير باران چشمان من...
با تپش قلب گنجشكي در سينه
دوستت دارم و يكريز ميبارم
بر شوره زار چترها و كلاه ها
بر عطر ها و پلاكها
بر ترانه هاي باقي مانده در طبع سرد خاك
بي پرنده ترين درختم...
بي ستاره ترين آسمان...
دوستت دارم...
دوستت دارم و ميبارم بر لبان تو كه آشيانه بوسه بود و لبخند
در بركه هاي كوچك زمين به جستجوي تو
با ياقوت گوشواره هايت از آن عقيق گمشده بگو
آه خالق رنگين كمان باران چشمان من
گل گيسويت ماه نقره اي
خط ابرويت عصاره ي شب
به من نگاه كن
با چشمي كه كمين گاه قلب من است
به من نگاه كن
به مني كه روزها در انتظار لبخند شيرين تو نشستم
به مني كه شبها باريدم تا آسمان آلوده ي قلبم را
براي سپيده ي عشقت غبارروبي كنم
اما افسوس كه سپيده ي عشق در همان ابتدا
با كسوف ترديد به شب تبديل شد
باز به انتظار مينشينم تا سپيدي بازگردد...
با قلم موي كلامم سياهي ها را از بين خواهم برد
ويا ...
خواهم مرد...

آهسته تر از بوي گل با تو سخن ميگويم
آرام تر از عطر شبنم و برگ
به بوي تو آويخته ام امشب تنهاييم را
آه... گل ناز...
چقدر از تماشاي تو خالي بوده ام
چقدر از تمناي تو سرشار
باغ بي نام و نشاني بودم
رها شده در فراموشي و خاموشي
رها...
به نوازش سر انگشت عطر تو برخاستم از خاك
به بوي گيسوان تو...
آه گل ناز .. گل ناز... گل ناز
دست خواهش كودكانه ام قد ميكشد تا گيسوانت
در آخرين شاخه ايستاده اي با داماني پر از گل
عطر افسونگر
كويري بودم و با حظور تو سبز گشتم
باز مرا با حضورت سبز گردان

باز هم شبي ديگر از عمرم به پايان رسيد
و من باز با تمام روياهايم به خواب فرو خواهم رفت
فردا دوباره صبحي ديگر با نور خود قفس پلكم را خواهد گشود
و زيبايي خود را به رخم خواهد كشيد
آري زندگي زيباست
اما اگر آن را زيبا ببينيم
اگر از دريچه ي مهرباني احساسمان
به آسمان ، صبح به خير بگوييم
من ميگويم دنيا دو چهره دارد
در يك لحظه براي يكي زيباست
و در يك لحظه براي كسي تلخ
تلخي داغ جواني كه با هزاران آرزو با صبح ها و شبها خدا حافظي كرد
و شيريني بازگشت جواني ديگر كه با قلبي جديد صبح ها و شبهاي زيادي را ملاقات خواهد كرد
اينجا سرزمين من است
سرزمين خنده ها و غصه ها
شيريني ها و تلخي ها
سرزميني كه در آن دختركي خطوطي از رنگهاي در هم و بر هم را به پدرش نشان ميدهد
و پدر او را بغل ميكند و با بوسه اي بر پيشاني دخترك به او ميگويد
زيباترين نقاشي دنيا را برايش كشيده است
آه...
كاش ميتوانستم طنين رويا هايم را به تصوير بكشم
تا همگان به تماشاي آن بنشينند
و آرام در گوش يكديگر زمزمه كنند
كه آري...
زندگي زيباست....

نميتوانم سخن بگويم
تنها سكوت است كه حرفهاي مرا در گوش جهانيان فرياد ميزند
غرورت را ميشكنند
و به جرم فاحش ديگران تو را نيز ميسوزانند
حرمت نگاه معصومانه تو را به جنايت هيزي شوم مردمان لكه دار ميكنند
زنان از مردان ميناللند و مردان از زنان
و هر يك ديگري را به مانند گله ي گوسپندان با يك چوب ميراند
گناه من چيست كه بايد به اشتباه ديگري محكوم شوم؟
گناه من عشق پاك من بود كه آن را برايم ترجمه كردند و نام هوس را برايش برگزيدند
محبت مرا از سر هوس ميدانند
علاقه ي پاك مرا شهوت نامگذاري ميكنند
قلب مرا به بازيچه ميگيرند و آنگاه كه الهه ي خواب بر سر آنان فرود مي آيد
مانند دختركي معصوم چشمها را ميبندند ومن را همانند عروسك از دست خود رها ميكنند
و از بالاي تخت به زمين ...
فردا شب نوبت عروسك بعدي است...
نميتواني مطمئن باشي كه براي چه مدت تو را در آغوش بگيرند
عروسك زيباي بعدي جاي تورا برايش پر خواهد كرد
در اينجا عشق را با نفرت مبادله ميكنند
در آن زمان كه دوستشان داري از تو متنفرند
آنگاه كه آنان به تو دل ميبندند و خاطره ي بازيچه بودن تو را برايت تعريف ميكنند
سكه بر ميگردد
و حال اين تو هستي كه از او متنفر ميشوي
نميدانم تا كجا بايد اينگونه زندگي كرد
قصه قصه ي جنگ روباه و گربه است
تو از گربه صفتي آنان مينالي و روباه شدنت را به آنان ربط ميدهي
و آنان نيزاز مكر تو مينالند و صفت گربه سان خود را در جواب تو تعريف ميكنند.
ديگر از همه چيز خسته شده ام
براي من دختر مثل پسر تعريف شده بود
او را مانند هم جنس خودم دوست داشتم
احساس ميكردم همه مثل من فكر ميكنند
اما سوزش شلاق جلاد كه در آن اتاق تاريك
با چراغي كه مدام خاموش و روشن مي شد
و قطره ي آبي كه پتك مرگ را بر سرم ميكوبيد
خط عابر پياده اي را بر كمرم نقاشي كرد
تا همگان به راحتي از روي خيابان عقايدم عبور كنند
و بايد اين را از بر ميكردم كه حق تفدم با آنان است
و اگر با آنان برخورد ميكردم جرمم دو برابر ميشد
و آن روز تفاوت دختر و پسر را برايم تعريف كردند
دو راه بيشتر نداشتم
يا بايد به جمع روباه صفتان ميپيوستم و با جماعت گربه سان مجادله ميكردم
يا از همه ميبريدم و در گوشه اي به كار خود مشغول ميشدم
امروز روز من است
ديگر جز به آينده ام به هيچ چيز فكر نميكنم
خودم آينده ام را خواهم ساخت
و دور از اجتماع گربه ها و روباه ها
به انتظار كسي خواهم نشست كه مانند من
خودش را از من و من را از خودش بداند
و حرمت مقدس عشق را لكه دار نكند
و بر دوستيم نام شهوت نگذارد
من معصوميتم را دوست دارم
و آن را به سخن گزاف ديگران نميفروشم
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2008-2010 © by romanticmechanic.blogfa.com
Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM


